نویسنده :
محمد علی - ساعت ۱۱:۳٧ ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٠
چقدر گفتم بیا و ساده برگرد
تا وقتی دل بهونه گیره بر گرد
ولی گفتی تو با بی اعتنایی
چشام از دیدن تو سیره برگرد
چقدر گفتم شکیبایی گذشته
تمنّام از تو تا دنیا گذشته
بیا و کوچه رو پُر از تپش کن
تو گفتی از من این حرفا گذشته
چقدر گفتم بیا اشکام رو پاک کن
بیا و غربتِ دل رو دوا کن
ولی گفتی برو با بی خیالی
دلت رو از دل سردم جدا کن
چقدر گفتم که یادت رفتنی نیست
همیشه لحظه هامون موندنی نیست
تو گفتی قصهء لیلی و مجنون
دیگه مثل قدیما خوندنی نیست
چقدر گفتم میاد آخر یه روزی
که شنزار جدایی ساحل ماست
تو خندیدی ولی هرگز ندیدی
دل بیچارهء من سخت تنهاست
تو فکر کردی هنوز دل بیقراره؟
واسه برگشتنت روز می شماره؟
تو رو یه گوشه از قلبم می ذارم
ولی لیلیت دیگه دوستت نداره
نویسنده :
محمد علی - ساعت ۱۱:٠٤ ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٠
عشق لطفي است بي معنا
عشق موجي است بي دريا
عشق افسانه اي است گنگ
عشق سوختن وخاكستر شدن است
پرنده را دوست دارم نه در قفس
عشق را دوست دارم نه براي هوس
تو را دوست دارم تا آخرين نفس!!!
دوست داشتن برتر از عشق است...